امان از فضولی.....
امروز روز شیطنته امیرعلی خان بوده،صبح که زعفرونارو روی فرش خالی کرد،ظهرم که من دانشگاه بودم خبر رسید امیر پماد منو خورده.دوتا ادامسم قورت داده و.....ادم دیگه میمونه از دست این وروجکا.فکر کنم داره دندون در میاره چون شبا خیلی اذیت میکنه.
اخ که یکی از فانتزیام اینه که دغدغه خواب امیرونداشته باشم،امکانش هست ایا؟.یاد اون روزا بخیر که هر وقت میخواستیم میخوابیدیم....،نمیدونم تازگیا چرا اینطوری شدم،سر کلاس هی یاد شیرین کاریای امیرم میوفتم و دلم هی واسش تنگ میشه.تازگیا وقتی کار بد میکنه و دعواش میکنم خودشو با حرص جمع میکنه و دندوناش پیدا میشه،منم که عاطفییییی،زود دلم میسوزه و بوسش میکنم.جمعه بردمیش شام بیرون توی سالن غذاخوریش با یه پسر هم قد خودش دوست شد .اولش بوسش میکرد ،بعد پسره دید نخیر این ول کن نیست دیگه از دستش فرار میکرد و اینم به زور یقشو میکشیدو بوسش میکرد.اصلا ما خانوادگی تا این حد عاطفی هستیماا.


امان از فضولی.....
